تبليغاتX
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

کیک نذاشتم که یه وقت قند نگیرید !!!!

سلام به دوستای گلم

 

امروز تولد یک سالگی وبلاگمه ... واقعا عمرها چقدر زود می گذرن ... چقدر زود یکسال گذشت ... راستش این وبلاگ خیلی به من کمک کرد ... قبلنا اگه غصه ای داشتم یا حرف نگفته ای توی خودم می ریختم و دوست نداشتم با کسی صحبت کنم بخاطر همین خیلی احساس افسردگی و کسالت می کردم اما از وقتی که این وبلاگ ایجاد شد و با توجه به احساس درونیم آپ کردم ، یا اگر حرفی داشتم در قالب یه متن خوشکل می ذاشتم باعث شد که حالا سرحال و شاد باشم. توی این یکساله دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که وقتی به وبشون می رفتم احساس می کردم با هم می خندیم ، با هم غصه دار میشدیم و ...  

سوده جون که اولین شخصی بود که به وبلاگم اومد و نظر داد  ، مرضیه جونم که توی عید رفتم به شهرشون و از نزدیک دیدمش ، آقای سید مجید مرتجی که خیلی به من کمک کرد و راهنمایی های زیادی بهم داد ، پریای عزیز و شادم ، مرضیه ی گلم (تنهایی در سکوت) ، ایرسای با احساسم ، صاحبدله نازنین ، مرضیه ی دوست داشتنی (فکر بزرگ) ، آیکای هنرمندم که شعرهاشو خیلی دوست دارم ، ستایش عزیزم که ایشالا خوشبخت بشه ، آقا هادی گل که هر وقت میاد اینجا کلی نظرای خوشکل می ذاره ، مهدیه ی عاشق ، وای استاده جدیدم استاااااد سنجاب ، مریم عزیزم ، طنین گل که حضورش همیشه مایه دلگرمیه ، آقای م.صابری عزیز که داستانهاش خیلی تاثیر گذاره ، آقای سید کریم قاسم زاده که واقعا زیبا می نویسه ، علی و حسین شاعرای معاصر ، ستایش نازنینم که متناش رو خیلی دوست دارم ، دوست نازنینم سکوت و کلی دوستای خوبی که اگه بخوام اسمه همه رو بنویسم فکر کنم یه دو سه ساعتی طول بکشه ...

دوست داشتنی ترین!

اگه اسمت رو فراموش کردم اینجا بنویسم از دستم دلگیر نشو بذار به حساب فراموشکاری من ...

این شعر رو هم تقدیم می کنم به همه دوستای گلی که توی این یکسال به وبلاگم اومدن بخصوص دوستایی که ممکنه یه وقتایی یه خورده دلشون غصه دار شه :

ماه من غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد، يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي، بودن اندوه است...!
اين همه غم و غصه، اين همه شادي وشور، چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند، همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟! 

!! نوشته شده توسط مرضیه | 10:55 قبل از ظهر | شنبه 21 اردیبهشت1387 •

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیندند

چرا پروازها را پر شکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

 

پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سر در گم فروماند

شکفتن در گلوی گل گره خورد

 

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله های سرد پیچید ؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

 

چرا لای کتابی ، خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را ؟

به دفترهای خود سنجاق کردند

پر پروانه و سنجاقکی را ؟

 

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

 

خدا بال و پر و پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

!! نوشته شده توسط مرضیه | 11:52 قبل از ظهر | سه شنبه 10 اردیبهشت1387 •

زمان را دریابیم شاید فردا دیر باشد ...

 

به قبرستـان گذر کردم زمانی

                                          شنیدم ناله ای از یک جوانی
که زیر قبر می غلتید و میگفت

                                          عزیزان قدر یکدیگر بدانید

 

 

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم ...

حق به شب بو بدهيم ...

و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان ... !!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!  

زندگي شيرين است!

زندگي بايد کرد ...

و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي ...

 

!! نوشته شده توسط مرضیه | 11:33 قبل از ظهر | دوشنبه 2 اردیبهشت1387 •