از پیله تا پروانگی - آیا شود که من نیز پروانگی را تجربه کنم ؟
پرواز
پاداش شکیبایی پروانه است
نه من.
که تاروپود پیله ام از جسم و روحم گذشته است...
از مرز شعر و شعار که گذشتم
دلم می خواست راهی بیابم از درون تاریکیهای جهل و خودخواهیم
راهی که هیچکس دیگر نرفته باشد
راهی به سرچشمه نور
دلم می خواست
از این شفیرگی هزارساله دربیایم
شاید شفیره هم نیستم ، همان کرم ناچیزم ، که واژه هایم را نشخوار می کنم
راه زیادی مانده
باید هزار سال دیگر در این پیله کتاب قلندر و قلعه را بخوانم
پرواز
پاداش شکیبایی پروانه است
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا با من است ، او جانشین همه نداشته های من است.
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا ،
اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.
پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد .
ريسمان نااميدی را؛
نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش؛
نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی.
خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به
فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود،
هيچ وقت باز نمی شود.
شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد.
شيطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود.
خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند.
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که
اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند.
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را؛
دختر نخستين گره را باز کرد........
و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی.
هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود.


