تبليغاتX
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

از پیله تا پروانگی - آیا شود که من نیز پروانگی را تجربه کنم ؟

پرواز

پاداش شکیبایی پروانه است

نه من.

که تاروپود پیله ام از جسم و روحم گذشته است...

از مرز شعر و شعار که گذشتم

دلم می خواست راهی بیابم از درون تاریکیهای جهل و خودخواهیم

راهی که هیچکس دیگر نرفته باشد

راهی به سرچشمه نور

دلم می خواست

از این شفیرگی هزارساله دربیایم

شاید شفیره هم نیستم ، همان کرم ناچیزم ، که واژه هایم را نشخوار می کنم

راه زیادی مانده

باید هزار سال دیگر در این پیله کتاب قلندر و قلعه را بخوانم

پرواز

پاداش شکیبایی پروانه است

 

!! نوشته شده توسط مرضیه | 1:6 بعد از ظهر | شنبه 24 فروردین1387 •

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا با من است ، او جانشین همه نداشته های من است.

 

قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا ،

 

اما شيطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود.

 

پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد .

 

ريسمان نااميدی را؛

 

نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش؛

 

نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی.

 

خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به

 

فرشته ها کمک نمی کرد.

 

دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود،

 

هيچ وقت باز نمی شود.

 

شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد.

 

شيطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود.

 

خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند.

 

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که

 

اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.

 

اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند.

 

خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را؛

 

دختر نخستين گره را باز کرد........

 

و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی.

 

هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود.

 

!! نوشته شده توسط مرضیه | 2:3 بعد از ظهر | چهارشنبه 14 فروردین1387 •