چه عظمتی !! ساعت 9 و 18 دقیقه و 19 ثانیه زمین یک دور کامل به دور خورشید می چرخه ... (فکرش رو بکن)

شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگين خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک
ناگهان از جای می خيزد نسيم؛
شاد می رقصد ميان شاخسار؛
گفت و گويی نرم می لغزد به گوش:
«هان بهار؟»
ای بهار





بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!




پایان عمرها نزدیک است و سیل خروشان توبه در پیش ... پس عجله کنید !!
هيچ مي داني ؟
زندگي ساعت تفريحي نيست ،
كه فقط با بازي ،
يا با خوردن آجيل و خوراك ،
بگذرانيم آن را ،
هيچ ميداني آيا ،
ساعت بعد چه درسي داريم ؟
زنگ اول ديني ،
آخرين زنگ حساب
مرگ زیباست اما بدون گناه

و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست !
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست !
مرگ در ذهن اقاقي جاريست !
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد !
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن ميگويد !
مرگ با خوشه ي انگور ميآيد به دهان !
مرگ در حنجره ي سرخ گلو ميخواند !
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است !
مرگ گاهي ريحان مي چيند !
گاه در سايه نشسته است و به ما مي نگرد !
و همه ميدانيم ...
ريه هاي لذت ؛ پر اكسيژن مرگ است .



