بوديم و كسي پاس نمي داشت كه بودیم/باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
شیشه ای می شکند!
یک نفر می پرسد ، چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید ... شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد
شیشه ی پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست ،
عابری خنده کنان می آمد ...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ...
اما امشب دیدم ...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
محرم در راه است
گفتمش نقـاش را نقشـی بکش از زنــدگی
با قلــم نقش حبـابـی بر لب دریــا کشیـد
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختـی در بیابــان یکه و تنهـا کشیـد
گفتمش نامردمـان این زمـان را نقش کن
عکس یک خنجر زپشت سر پی مولا کشیـد
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشـق و عاشقی و مستی و نجـوا کشیـد
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیـدر در کنار حضرت زهـرا کشیـد
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیـابـــان بلا تصویــری از سقــا کشیـد
گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش
فکـر کرد و چار قبــر خاکی از طـه کشیـد
گفتمش سختی و درد و آه گشتـه حاصلم
گریـه کرد آهی کشید و زینب کبری کشیـد
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیـق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را ببایـد خالــق یکتـا کشیـد
من از آيندهي نامعلوم مي ترســم !!!
من از حقيقت بی پايان ، از تصويری بی نشان ، از عشق يک آهو می ترسم!
من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی ،
من از روح سرگردان زندگی،
از گريزان بودن ياران می ترسم،
از صدای پای رهگذران می ترسم ...
از آنچه هستيم و هست می ترسم ،
از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم!
از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک ...
مـی تـرسـم ... !
عيد غدير بر همه دوستان گلم مبارك
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ
رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا
امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را
به عنوان دين جاودان شما پذيرفتم .
دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدير
موج مىزد سيل مردم، مثل دريا در غدير
تشنگيها بود و توفان بود و شن بود و غبار
محشرى از هر چه با خود داشت صحرا، درغدير
كاروان آرام و بى تشويش لنگر مىگرفت
تا بگيرد كاروان سالارشان جا در غدير
گردها خوابيد كم كم، كاروان خاموش شد
تا پيمبر خود چه خواهد گفت آيا در غدير!
تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت
و سكوتى، تا كند آن مرد لب وا در غدير
مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق
جستجو مىكرد محبوبش على را در غدير
پس به مردان عرب فرمود: بعد ازمن علی است
هر كه من مولاى اويم اوست مولا در غدير
گردها خوابيده بود و كاروان خاموش بود
خوانده مىشد انتهاى قصهي ما در غدير
در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ
بى گمان بارى رقم مىخورد فردا در غدير
اى فراموشان باطل! سر به پايين افكنيد!
چون پيمبر دست حق را برد بالا در غدير
حيف! اما كاروان منزل به منزل مىگذشت
كاروان مىرفت و حق مىماند تنها در غدير !


